زن خطاب به دو دخترش گفت: ( اگر بمیرم ،از دو خانه ام ؛ سند خانه ای را به نام دو دخترم می زنم و سند خانه ی دیگر را به اسم پسرم.)
یکی از دختران گفت: (تو دو خانه داری چرا یکی را به نام ما می زنی دیگری را به نام پسرت؟ ار قرار است سهم ها یکسان نباشد من یک خانه مجزا می خواهم.)
زن گفت: ( تو در آرزوی مرگ من هستی تو را از یک شاهی نیز محروم می کنم.)
دختر گفت: (وقتی همه روزی خواهیم مرد و مرگ در هر خانه ای را خواهد زد چرا این اندیشه رایج شده که اگر کسی از ارث و میراث سخن گوید در آرزوی کشتن کسی است؟)
زن گفت: (بعد از مرگ من همچون برادرم تا یک سال سیاه بپوشید. به آرایشگاه و مجالس عروسی نروید . برایم سوم و هفتم و چهلم بگیرید.هر پنج شنبه سر مزارم بیایید و ضمن روشن کردن شمع برایم فاتحه بخوانید. برای امواتم خیرات کنید.در همه جا از خوبی هایم بگویید. در مجالس بنشینید و برایم حلالیت بطلبید.)
دختر گفت: (من تنها تا هفتمین روز پس از مرگت سیاه می پوشم. می خواهی سنگدل خطابم کنی یا نه؟! من از هفتم تو به بعد به آرایشگاه می روم،در عروسی و تولد های مختلف شرکت می کنم.شاید... شاید پنج شنبه ای از کنار قبرستانی گذشتم و چون به یادت افتادم برایت فاتحه ای خواندم.اولین سالگرد را برایت می گیرم اما از سالگردهای بعدی خبری نیست.هرگز رو به کسی نمی کنم و برایت حلالیتی نمی طلبم.)
زن با غم و ناراحتی آشکار گفت: (شیرم را حلالت نمی کنم)
دختر گفت: (بیهوده زحمت این کار را به خود مده.سال ها قبل وقتی کودکی بیش نبودم و خطایی از من سر زد همین عبارت را گفتی.پس از آن روز تا به امروز شیرت را حلالم نکردی و یک نفرین تنها یک با کارگر افتد.تو خود کسی را سراغ داری که فی المثال دو بار سرطان خون گرفته باشد؟ تو باید در هر لحظه فقط برای همان لحظه تصمیم بگیری. آن روز که کودکی شیر خواره بودم شیرت را حلالم می کردی. پس نفرین امروز تو به کار نیاید و از برای من عذابی نیست.)
زن گفت: (بر تو واجب است آنچه گفتم انجام دهی تا من از تو خشنود باشم.)
دختر گفت: (من مرده پرست نیستم. تا زنده ای به تو احترام می گذارم و مقام و منزلتت را تا آنجا که شایسته است گرامی می دارم.چون من برای زنده ها زندگی می کنم نه مرده ها. اگر بمیری -حال خدایی ناکرده- دلیلی نئارد همسرم شبانه روز قیافه ماتم زده ی مرا ببیندآن قدر که از من دلسر شود و به فکر تجدید فراش بیفتد یا به دامان زنی جز من پناه ببرد.تو راضی خواهی بود که برسردخترت –حتی اگر آن دختر را جگر گوشه خود ندانی- هوو بیاید؟ )
زن گفت : (نماز هایم چه؟ تو باید از برایم نماز بخوانی و حلالیت بطلبی.)
دختر از مادرش خواست بایستد و راه برود.زن چنین کرد دختر گفت : (در تو ضعف و ناراحتی ای نمی بینم که به واسطه ی آن نتوانی به درگاه خالقت راز و نیاز کنی یا نتوانی به نزد کسانی که به آن ها ستم کرده ای بروی و حلالیت بطلبی. مرگ دست خداست امروز شاید آخرین روز زندگی تو باشد. اگر تو از انجام واجبات غافل بودی،اگر به جاهایی رفتی که نباید می رفتی و کارهایی کردی که نباید می کردی، تا زنده ای توبه کن که خداوند توبه پذیر است. این گونه آسوده سر بر بالین می گذاری و نیازی به دعای دیگران پس از مرگت نداری.)
زن گفت: (این قدر مرگ مرگ نکن.)
دختر گفت: (ایراد آدم هایی از نسل تو این است که با واقعیت کنار نمی آیند. زمانی که وجود دارد حال است. گذشته مرده و آینده متولد نشده. از چیزی که مرده عصبی نباش و از چیزی که متولد نشده نترس.)
زن لحظه ای به دخترش که هیچ شباهت منطقی با خودش نداشت نگاه کرد. حاضر جوابی های دخترش به نظرش ناپسند می آمد.نمی خواست دیگر آن مکان و آن زمان را تحمل کند. از شدت عصبانیت فریاد برآورد: (تو دیوانه ای) چادرش را بر سر کشید و از خانه ی دخترش با دختر دیگرش بیرون رفت.دقایقی بعد کسی زنگ خانه ی دختر را به صورت ممتد فشرد. دختر دیگر زن گفت: (مامان با اتومبیلی تصادف کرد و مرد.)
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را ،
- بی قید
و تکان دادن دستت که ،
- مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر راکه ،
-عجب! عاقبت مرد
-افسوس
- کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
((چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
هیچ فایده ای نداره . واقعا هیچ فایده ای نداره. آدمی مثل تو که با نگاه به هر نفر عاشق می شه چرا باید ولنتاین براش اهمیت داشته باشه؟ می گن چند گروه آدم به ولنتاین اهمیت می دن .
1- آدمایی که هیچ کس رو ندارن تا براشون کادو بخره.
2- آدمایی که کادو می فروشن و از دید شون عاشق حتما باید به معشوق با دادن کادو ابراز عشق کنه.
3- آدمایی که یکی رو دارن و نمی دونن باید براش چی بخرن.
4- آدمایی که خیلی ها رو دارن و خیلی هام اونا رو دارن.
گروه اول حسرت می خورن شایدم اونقدر این اتفاق رو عادی تلقی می کنن که خم به ابرو نمی یارن
گروه دوم پیش هر آدمی که تازه به جمع ولنتاینی ها اضافه شده. از اهمیت خرید های پر زر و برق و این که آدم حتی اگه کنار خیابون هم بخوابه باید برای کسی که دوستش داره کادو مناسب بخره حرف می زنن. البته این گروه هیچ وقت به منافع ناچیزی که عایدشون می شه اشاره نمی کنن.
گروه سوم قبل از هر کاری یه کاوش مناسب انجام می دن به 4 تا از دوست های طرف زنگ می زنن و می گن فلانی به تو نگفت چی دوست داره من براش بخرم؟ بعد سبک سنگین می کنن پولشو دارن یا نه؟ می رن بازار سعی می کنن عین همونی که طرف می خواست رو پیدا کنن. اگرم مایه تیله کافی نبود . یه چیز جمع و جور می خرن می گن : عزیزم ، فقط این رو پدا کردم که لیاقت قرار گرفتن در دست های زیبای تو رو داشته باشه.(چیه؟ مگه خر کردن شاخ و دم داره؟)
گروه چهارم هیچ خریدی نمی کننو هیچ کادویی هم باز نمی کنن. اما این به معنی کادو ندادن و نگرفتن نیست. سر قرار با اولین نفر می گن کادوشو جا گذاشتن و فردا براش می یارن. سر قرار با دومین نفر کادویی که از اولی گرفته بودن رو می دن بهش و کادی اونم نصیب نفر سوم می شه . اینطوری کادو آخرین نفر می رسه به اولی. و اونا فقط کارت پستال هایی اسم دار براشون باقی می مونه.
یکی رو می شناختم که می گفت اگه تو با دیدن یه نفر تپش قلب پیدا کنی . عاشقشی و این شرط لازم برای کادو خریدن و ابراز محبت به اونه.
من می گم وقتی عشق حسادت می یاره و دوست داشتن گذشت .چرا آدما دومی رو انتخاب نمی کنن. مگه جز اینه که آدما برای ایجاد مفاهیمی مثل گذشت و دوستی و وفاداری و... به وجود اومدن. مگه خدا اینو نمی خواست؟ آدمای این دوره و زمونه چیزی از عشق سرشون نمی شه.
مثل مترسکن. فقط ادای آدمی رو در می آرن که از دوری معشوق بیقراره.
یادمه معلم بینش دبیرستانمون یکی از آرزو های آدمی رو میل به کمالات بی نهایت می دونست و در جواب سوال کمالات بی نهایت چیه؟ می گفت الان شما به اون درک نرسیدید که من براتون توضیح بدم و بفهمید.
این جا چند حالت برای آدم ابهام ایجاد می کنه:
1- آی کیو ما پایین تر از سطح درک این چیز هاست .(ما یعنی ما تیزهوشانی ها. ماهایی که آموزش و پرورش گرفتن تست آی کیو رو برامون ممنوع اعلام کرده. دلیلشون هماینه که می گن آی کیو ما خیلی بالاتر از معیار های اوناست)
2- آی کیو معلم ما خیلی بالاست.(به نظر من اگه این حالت واقعیت داشت اون با وجود تنفری که نسبت به تدریس داشت معلمی رو انتخاب نمی کرد)
3- آی کیو ما و معلممون در یک حده (چیز غیر ممکن جای بحث نداره)
4- ما باید از معلممون یاد می گرفتیم. اونم باید از معلمش یاد می گرفت. معلمش هم باید از معلم هاش یاد می گرفت.
5- یکی یه چی پرونده بقیه نمی تونن جمعش کنن
واقعا چرا وقتی نمی دونید به ندونستن خودتون اقرار نمی کنید؟ این معلم و دانش آموز یکی از هزاران برخوردی بود که ممکنه ببینی وبه روی خودت نیاری. یادمه "کلاین بام"تو کتاب "انجمن شاعران مرده"از زبان جان کتینگ (معلم اون کلاس درس) به شاگرداش می گه: (( لازم نیست کتاب نوباده ی دودل رو خونده باشین. اگه دو صفحه ی اولش رو بخونید می فهمید حاضرید به جنگ برید و کشته بشید اما بقیه داستان رو نخونید من یه راه حل دارم، پشت کتاب رونگاه کنید تا یه چیزی دستتون بیاد بعد تو نقدی کهاز کتاب می نویسید به تشابه دیدگاه های فیلسوف پر آوازه ی هندی "راهش نان " با دیدگاه های نویسنده کتاب بپردازید و بگید راهش نان راهش نان کنار گذاشتن والدین به دست فرزندان برای رسیدن به هیولای سه سر جاه طلبی، پول و موفقیت اجتماعی رو با ذکر جزئیات مفصل بررسی کرده. در ادامه هم از دیدگاه های راهش نان بگید. ته مقاله ام از دست توانا و حسن انتخاب استاد از این که باعث شناسوندن نوباده ی دودل به شما رسونده به پایان برسونید))
وقتی هم یکی می گه: اگه چیزی در مورد راهش نان نمی دونستیم چی؟
کتینگ می گه: (( راهش نان وجودنداره. اونو شما باید از خودتون بسازید . هیچ استادی که وجهه ای برای خودش قائل باشه،جرئت نداره اقرار کنهکه چنین فرد مهمی رو نمی شناسه. بعد یه اظهار نامه نشون می ده که استاد خود جان درباره ی مقاله اش نوشته بو . اون گفته بود: ((اشارهی شما به راهش نان نشانگر بینش هشیارانه ی شماست که به شیوه ی درست و جامع ارائه شده است. خوشحالم که علاوه بر اینجانب ، شخص دیگری نیز بر این استاد بزرگ اما فراموش شده ی شرقی ارج می نهد.
نمره:+الف ))
اینو منم قبول دارم که بعضی کتبا فقط اسم کتاب رو یدک می کشند و ترجیح می دی نخونی اما یه جاهایی وانمود می کنی که خوندی. این که خوندی یا نخوندی ، می دونی یا نمی دونی، مهم نیست. مهم اینه که تو اونقدر به خودت ایمان داشته باشی که همه فکر کنن می دونی و وظیفه خوشون هم (همون همه ی آدما رو می گم) اینه که دنبال بررسی اکتسابی بودن یا نبودن ای ویژگی نباشن. باور کنن ویژگی درک همه جور کتابی باید از بدو تولد باهاشون می بود. اگرم نیست مقصر خودشون هستن که با کمدنگ کردنش پاکش کردن. چون خدا همه ی آدما رو با استعداد های برابر ،آفرید و آدما خودشون میزان استفاده رو معین می کنن. لباس پادشاه یادتونه؟ هیچ کس چیزی نمیدید اما بزای این که متهم به جهل ونادانی نشن، از لباس زیبای پادشاه تعریف و تمجید می کردن.
از ما که گذشت ما یه نسل بودیم. اومدیم و می ریم. و انقدر یک دنده و کله شق هستیم که زیر بار ندونستن کمرمون خم نشه. ولی کاش به بچه هامون ، نوه هامون ... یاد بدیم ،ندونستن نادانی نیست. نادانی اینه که ندونی و وانمود کنی می دونی. اینجوری گناهت بزرگ تره . چون تو جلوی سعی بقیه رو برای دونستن می گیری.اگه استاد می گفت راهش نان وجود نداره کتینگ به جرم چرت و پرت نوشتن از دانشگاه اخراج می شد. و نمره ی (الف)نمی گرفت. پادشاه لخت نمی رفت وسط مردم. نادانی از ماست که وانمود می کنیم می دونیم و نمی دونیم. ما حکم مردم شهری رو داریم که در ابتدا فقط یه بیمار روانی داشت و بقیه مردم سالم بودن یه دکتر برای معالجه میره توی شهر اما از قضا همه ی مردم دیوانه می شن و دیگه بیمار اولی رو به عنوان دیوانه نشون نمی دن. بلکه دکتر رو به عنوان دیوانه به هم نشون می دن و جای ارزش های خودشون رو با همه گیزی نادانی عوض می کنن.
زیاد طولانی شد.نقطه سرخط
بدم می یاد از این غیرت مردونه حالم به هم می خوره . هر وقت یه مرد به زن یه مرد دیگه لبخند بزنه محشر کبری راه می افته. شوهره اولش سرخ می شه بعد حمله می کنه سمت طرف که چرا به زن من نگاه کردی مگه خودت ناموس نداری؟ چشمتو درویش نمی کنی درویش می کنم برات. بی پدر مادر فلون فلون شده. حالا اینو داشته باشید دو ساعت بعد که مرده با زنش تنها می شه (انتظار ندارید وقتی یکی یکی دیگه رو می زنه بقیه به صورت بروبر نگاشون کنن. ها ! چی فکر کردید اینجا ایرانه مثلا.می یان جداشون می کنن. فضولی می کنن. هر دو طرف رو نصیحت می کنن. به خاطر همین چیزاست که لازمه از دو ساعت صرف نظر کنیم )
زنه از مرده می پرسه:چرا داشتی می زدیش سرخ شدی؟
مرده می گه: رگ غیرتم زد بالا.!!!!!!
بعد زنه می گه: رگ غیرت کدومه؟
با الفاظی از قبیل : همه بهم می گفتن به این زنه رو ندم پررو می شه ها !!!!! من گوش نکردم.... ضعیفه تو رو sa na na
می دونی چرا اینجوری هاست؟
چون ذات مرد ها حسوده. عادت کردن به این که هرچی رو دوست دارن از بقیه قایمش کنن (بذارنش تو پستو)به کسی نشونش ندن. تا کسی نظر نکنه اونو تصاحب کنه. اگرم کسی سراغشو بپرسه با یه چشم غره رو به رو می شه که یعنی تا حقتو نذاشتم کف دستتو با دو تا تی پا پرتت نکردم بیرون از خونه ام زیپ دهنتو ببند.
چرا اینجوریه؟ چرا این حس مالکیت مردا فقط برای ما دردسر سازه؟ گاهی مردها به آزار امثال خودشون بسنده نمی کنن. همون آقاهه مطمئنا دست زنشو گرفته انداختتش تو ماشین به زو بردتش خونه. بعد از این که دو تا ماچ خوشگل از زنش گرفته تا بهش ثابت بشه زنش هنوز دوستش داره. به زنه گفته: حالا که من دوست ارم تو هم دوستم داری؛ پاتو از در خونه بذاری بیرون خونت حلالمه. جلو چش من (یعنی با خود من در مواقع ضروری !!!!) آسه می ری آسه می یای. از فردا چارقد سر می کنی. آرایش مارایش و عروسی مامانم اینا و سبزی پاک کنی خونه منیژه خانم اینا تعطیل. البته اینا رو چون دوست دارم می گم آ. من از اون مرد هایی نیستم که زن و بچه ام رو ول بدم تو خبیابون . من عزت دارم. من غیرت دارم.
می بینی ؟ آدما فقط از این الفاظ برای پیشبرد منافع خودشون استفاده می کنن . حتی از خود اون آقا اگه بپرسی عزت و غیرت یعنی چی ؟ می گه: سیب زمینی تو اینا رو سرت نمی شه؟(یعنی من خودم می دونم تو هم خودت باید بدونیاگه ندونی بهت می خندن پس سرتو بنداز پایین و بگو می دونم)
زندگی آدما همینه تا وقتی برای سوال پرسیدن بازخواست می شن سوال نمی پرسن. این همون چیزیه که باعث می شه وقتی با یه نفر حرف می زنی و اون کله تکون می ده مطمئن باشی اون چیزی از حرف هات سرش نمی شه و فقط برای این سر تکون می ده و به ظاهر تایید می کنه که ازش سوالی نپرسی. وقتی ابهامی ایجاد نشه سوالی هم به وجود نمی یاد .
تو جامعه ایرانی مغز اکثر آدما پر شده از حرف های مردم. مردمی که انتظار دارن باورشون کنیم، اما خودشون حاضر به باور کردن ما نیستن . آدما تا جایی خوب هستن که منافع خودشون به خطر نیفته. اگه خطری احساس کنن می کشن کنار. مثل آدم پولداری که دور و ورش شلوغه. مگه این آدم یکی از مصداق های عبارت تا پول داری رفیقتم قربون بند کیفتم یا ضرب المثل این دغل دوستان که می بینی مگسان اند گرد شیرینی،نیست؟ ولی به نظر من این شیرینی حتما پول نیست.
خیلی از ادما دوست دارن با هم در ارتباط باشن چون یکسری از عقاید هم رو قبول دارن اما اگه ببینن عقاید طرف مقابل براشون دردسر درست می کنه برای اون تره هم خورد نمی کنن. چون اگه قرار باشه آتیش بسوزونه ورچین نمی کنه خشک و تر رو با هم می سوزونه. آدما خودشون سطح تاثیر پذیری خودشون رو تعیین می کنن. این ایده رو قبول ندارم که برای سالم موندن جامعه باید از یه زن (ببخشید اینو می گم ولی واقعیت باید گفته بشه)هرزه دوری کرد. من دوست هایی داشتم که تار م که نه تار سیبیل و ابروشون رو هم کسی ندیده. در مقابل دوستایی هم داشتم که..... یعنی شاید کل شهر و استان اونا رو به سبب چنین شهرت هایی بشناسن. من چی؟؟؟ من تعدل خودم رو حفظ کردم. شاید اگه یکی از این دو طرف حذف می شد سنگینی طرف دیگه منو مجذوب خودش می کرد. این یه ترازوئه و من در حکم میزان اون هستم که به طرف سنگین تر جذب می شه. همیشه سعی کردم اگه یه دوست خیلی مثبت پیدا کردم یه دوست خیلی منفی(البته در صورتی که قدرمطلق دو طرف برابر بشه)هم پیدا کنم. عقاید مثبت و منفی دو طرف اگه سنگینی یکسان داشته باشه میزان ترازوتغییر نمی کنه . این یعنی من راه خودم رو می رم.
زشتی جامعه به بودن آدم های بد نیست.
اگه هر کدوم از این دو طرف نباشه جامعه زشت می شه.
شاید فکر کنی نبود یه دختر که شب به شب معلوم نیست خونه کیه به نفع جامعه باشه. اما اگه همین دخترا نباشن جامعه پر از آدم هایی می شه که روز و شبشون دعاست. وقتی همه خیلی خوب باشن و تو با معیار های جامعه قبلی میانه رو باشی. تو در تعادل نیستی. تو جامعه فعلی تو نقش همون دختری رو داری که روز و شب... لازم نیست حتما کار بدی انجام بدی . بحث خواهی نخواهیه. تو بد به نظر می رسی و طرد می شی. برعکسشم ممکنه یعنی اگه همه بد باشن و تو اعتدال اولیه خودت رو حفظ کنی. در واقع تو خوب تر از اونی که جامعه از تو انتظار داره به نظر می رسی و بازم طرد می شی. مثل یه چادری تو شهری که همه ی آدماش مانتو رو از زور و به خاطر اجبار جامعه می پوشن. یا یه مانتویی (حتی اگه مانتو مورد نظر بلان باشه و مقنعه هم سرت باشه)تو شهری که همه ی آدماش چادری هستن. در هر دو صورت تو انگشت نما می شی. لازم نیست آدما بیخود و بی جهت سعی کنن تمام تعادل های جامعه رو بهم بزنن. بعضی تضاد ها اونقدر با هم کنار می یان که در هم حل می شن.
اینکه تو بخوای این وضع رو عوض کنی حکم شکری رو داره که تو یه لیوان چای اشباع بریزی و ته نشین شدنش رو نگاه کنی . این ته نشین شدن به چشم می یاد و شکرهای قبلی هنوز در آب حل شده باقی موندن.
انگشت نما شدن خوب نیست. مخصوصا تو جامعه ای که مردم انگشت نما رو طرد می کنن تا خودشون به واسطه ی اون انگشت نما نشن.
تو جامعه ایرانی مغز اکثر آدما پر شده از حرف های مردم. مردمی که انتظار دارن باورشون کنیم، اما خودشون حاضر به باور کردن ما نیستن . آدما تا جایی خوب هستن که منافع خودشون به خطر نیفته. اگه خطری احساس کنن می کشن کنار. مثل آدم پولداری که دور و ورش شلوغه. مگه این آدم یکی از مصداق های عبارت تا پول داری رفیقتم قربون بند کیفتم یا ضرب المثل این دغل دوستان که می بینی مگسان اند گرد شیرینی،نیست؟ ولی به نظر من این شیرینی حتما پول نیست.
خیلی از ادما دوست دارن با هم در ارتباط باشن چون یکسری از عقاید هم رو قبول دارن اما اگه ببینن عقاید طرف مقابل براشون دردسر درست می کنه برای اون تره هم خورد نمی کنن. چون اگه قرار باشه آتیش بسوزونه ورچین نمی کنه خشک و تر رو با هم می سوزونه. آدما خودشون سطح تاثیر پذیری خودشون رو تعیین می کنن. این ایده رو قبول ندارم که برای سالم موندن جامعه باید از یه زن (ببخشید اینو می گم ولی واقعیت باید گفته بشه)هرزه دوری کرد. من دوست هایی داشتم که تار م که نه تار سیبیل و ابروشون رو هم کسی ندیده. در مقابل دوستایی هم داشتم که..... یعنی شاید کل شهر و استان اونا رو به سبب چنین شهرت هایی بشناسن. من چی؟؟؟ من تعدل خودم رو حفظ کردم. شاید اگه یکی از این دو طرف حذف می شد سنگینی طرف دیگه منو مجذوب خودش می کرد. این یه ترازوئه و من در حکم میزان اون هستم که به طرف سنگین تر جذب می شه. همیشه سعی کردم اگه یه دوست خیلی مثبت پیدا کردم یه دوست خیلی منفی(البته در صورتی که قدرمطلق دو طرف برابر بشه)هم پیدا کنم. عقاید مثبت و منفی دو طرف اگه سنگینی یکسان داشته باشه میزان ترازوتغییر نمی کنه . این یعنی من راه خودم رو می رم.
زشتی جامعه به بودن آدم های بد نیست.
اگه هر کدوم از این دو طرف نباشه جامعه زشت می شه.
شاید فکر کنی نبود یه دختر که شب به شب معلوم نیست خونه کیه به نفع جامعه باشه. اما اگه همین دخترا نباشن جامعه پر از آدم هایی می شه که روز و شبشون دعاست. وقتی همه خیلی خوب باشن و تو با معیار های جامعه قبلی میانه رو باشی. تو در تعادل نیستی. تو جامعه فعلی تو نقش همون دختری رو داری که روز و شب... لازم نیست حتما کار بدی انجام بدی . بحث خواهی نخواهیه. تو بد به نظر می رسی و طرد می شی. برعکسشم ممکنه یعنی اگه همه بد باشن و تو اعتدال اولیه خودت رو حفظ کنی. در واقع تو خوب تر از اونی که جامعه از تو انتظار داره به نظر می رسی و بازم طرد می شی. مثل یه چادری تو شهری که همه ی آدماش مانتو رو از زور و به خاطر اجبار جامعه می پوشن. یا یه مانتویی (حتی اگه مانتو مورد نظر بلان باشه و مقنعه هم سرت باشه)تو شهری که همه ی آدماش چادری هستن. در هر دو صورت تو انگشت نما می شی. لازم نیست آدما بیخود و بی جهت سعی کنن تمام تعادل های جامعه رو بهم بزنن. بعضی تضاد ها اونقدر با هم کنار می یان که در هم حل می شن.
اینکه تو بخوای این وضع رو عوض کنی حکم شکری رو داره که تو یه لیوان چای اشباع بریزی و ته نشین شدنش رو نگاه کنی . این ته نشین شدن به چشم می یاد و شکرهای قبلی هنوز در آب حل شده باقی موندن.
انگشت نما شدن خوب نیست. مخصوصا تو جامعه ای که مردم انگشت نما رو طرد می کنن تا خودشون به واسطه ی اون انگشت نما نشن.
شخصا به این عبارت اعتقاد ندارم. نه به عشق نه به معجزه. از وقتی کوچیک بودم حس می کردم آدما قبل از من نبودن و بعد از من هم نیستن . خدا همه چیز رو خلق کرده و به صورت یه نوشته تو کتابای تاریخ یا یه کاسه تو یه موزه گذاشته که بگه من اینا رو ساختم تا تو و فقط تو یه روز ببینی. من وقتی به آدمای توی خیابون نگاه می کنم ، این حس رو دارم که این آدما آفریده شدن تا من توی زندگیشون تاثیر بذارم یا اونا توی زندگ من تاثیر بذارن حتی اگه این تاثیر فقط در حد یک ثانیه چشم تو چشم شدن باشه. و این به این معنیه که زمان در نبود من از حرکت ایستاده. من خودمو تو محکمه ی الهی هم تنها می بینم.آدما دور تا دور من وایسادن و خدا یکی رو فرستاده تا ازم سوال بپرسه که چرا ت زندگی این آدم تاثیر نذاشتی یا چرا تو زندگی اون ادم زیاد تاثیر گذاشتی. تا حدی که به خاک سیاه نشست.
من می گم و باور دارم معجزه و عشق و مرگ و تولد هم هستن . و فقط برای این که هستن ما باید باهاشون کنار بیایم. از کنار مرگ و تولد یک بار می گذریم. از کنار عشق
از کنار عشق؟.....
باور کن گذر از کنار این مورد با دوره زمونه ای که توش هستیم در ارتباط مستقیمه .با گذر زمان تعداد دفعاتی که یه نفر از کنار عشق رد می شه هم زیاد می شه. اگه پنجاه سال پیش بود آدمامی گفتن :آدم یه بار به دنیا می یاد یه بارم عاشق می شه. اما تو این دوره زمونه که مرد زن و بچه دارش هم دم از عشق جدید می زنه . از یه جوون بعید نیس بگه من هر ثانیه یه بار عاشق می شم...!!!!
البته یه ایستگاهی به نام ازدواج هم وجود داره که می تونی اصلا سراغشو نگیری . یا اون قدر سراغشو بگیری که صفحه دوم شناسنامت تجدید چاپ بشه. این مورد خاص کمی تا نسبتی دل بخواهیه.(البته آقایون که در زمینه حقوق خودشون به تمام مسائل اشراف دارن خوب به ارزش پول در آوردن برای ایجاد بضاعت مالی و مبارک باد های قانونی آگاهن.)
معجزه چی؟ نمی دونم. از این لغت خوشم نمی یاد . منم آرزوی دیدن معجزه به عنوان یه کار خارق العاده رو دارم. اما وقتی ندیدم نمی تونم وجودشو باور کنم. اگه واقعا معجزه وجود داره . چرا آدمایی که دوست داریم می میرن و حتی تو خواب هم به دیدنمون نمی یان؟ خیلی وقت ها وقتی بالا سره یه میًت که دارن مذارنش تو قبر می رفتم می گفتم؛ خدایا یه کاری کن الان بلند بشه بگه من زنده ام . خدایا کمک کن قول می دم آدم خوبی بشم. اما وقتی این اتفاق نمی افته، چرا باید باورش کنم؟
معجزه عشق هم چرندی مثل بقیه چرندیاته. عشق چه معجزه ای می کنه؟من نه می دونم چیه و نه دوست دارم بدونم. وقتی تمام مرد ها حتی اگه به عشقشون هم برسن ،یه معشوقه دیگه دارن،زن اون مرد چه طور ادعا می کنه که معجزه ی عشق اونو شوهرشو عاشقانه و به دور از هیاهوی آدمای بد(!!!!!) در کنار هم نگه داشته؟ دلیل این طرز فکر ها اینه که آدما نمی خوان قبول کنن به اونام خیانت می شه.
عشق پیشروی دوست داشتن نیست. پیش روی عادت با هم بودن آدم هاست. آدم هایی که
برای ترس از تنهایی به دوست داشتن اقرار می کنن...
برای فرار از تنهایی ازدواج می کنن.
و برای جلوگیری از تنها شدن مجدد به عشق اقرار می کنن
حال بهم زنه.
اینا ناشی از شکل گرفتن و پیشروی دوستی هاست.
جلو ضرر رو از هر جا بگیری منفعته
خواهرم پرسید : تو از مرگ می ترسی؟
گفتم :نه
گفت: مگه میشه؟ بنده صالح خدا هم از مرگ می ترسه . تو چرا نمی ترسی؟
گفتم : باور دارم می میرم . باور ندارم که مرگ منم مثل برگ بقیه اس.
من اگه قرار باشه فردا یا یه ثانیه دیگه بمیرم؛ غصه نمی خورم. چون کارایی که دوست داشتم انجام دادم . از هیچ کدوم هم پشیمون نیستم. وقتی قراره همه بمیریم چرا باید از این حقیقت بترسیم؟ خود پیامبر خدا هم مرد . اگه مرگ بد بود خدا ته راه همه رو به اون نمی رسوند. اگه خیلی از مرگمی ترسی یا کاری رو نکن که یرای اون دنیات بد باشه ؛ یا اگه کاری کردی وایسا چوبشم بخور. هر کاری کنی آخرش دودشت چشم خودت می ره.
باور چیزیه که تو قبولش داری یا می تونی قبولش داشته باشی. بزرگی می گفت فقط به چیزی اقرار کن که باورش داری و فقط چیزی رو باور کن که دیده باشی. مقتی من مرگ خودم رو ندیدم،پس نمی تونم باورش کنم. و وقتی چیزی رو باور نکنم نمی تونم به وجودش اقرار کنم. من زمانی مرگ خودم رو باور می کنم که بمیرم. قضیه خیلی ساده اس. مثل این جمله که هر موجودی علاوه بر هدایت عام هدایت خاص خودش رو داره. ما آدما کوته فکرتر از اون هستیم که تا بلندترین یا پایین ترین پله های نردبون بی نهایتی رو که روش هستیم ،ببینیم. ما فقط به چند تا پله قبلی و بعدی فکر می کنیم، نه این که پایه های این نردبون کجاست و به کجا ختم می شه. اگه از یه دونه تو خاک بپرسی ؛ نهایت آرزوت چیه؟ می گه: این که سر از خاک بیرون بیارم و تو خاک نپوسم. اما اگه یه سال بعد از همین دونه ی گذشته و درختچه امروز بپرسی نهایت آرزوت چیه؟ می گه یکم قوی تر بشم و پژمرده نشم. آدما هم همینطورین اگه یه آرزو رو هدف قرار بدن و بهش برسن آرزو های دیگه رو هدف قرار می دن. اگه همون دونه تو یه مرتع پرورش می یافت و به درخت تبدیل می شد. نهایت آرزوش رو این می دونست که تخم هاشو تو سراسر مرتع پخش کنه و روزی رو ببینه که همه جا پوشیده از درخت هایی مثل اون بشه. اهداف وقتی به نتیجه می رسن جاشون رو با اهداف دیگه عوض می کنن. اهداف کوتاه مدت و بلند مدت مدام با هم برای اثبات برتریشون در جدال هستن. اما هیچ وقت برتری قاطع مال هیچ کدوم نبوده و نیست. یه آدم هم اگه تمام مدارج علمی رو طی کنه. و یه زندگی خوب با زن و بچه هاش و نوه هاش داشته باشه. نهایت آرزوی خودش رو دیدن خوشبختی نوه و نتیجه نبیره و ندیده....... معرفی می کنه. دنیا وفا نداره. دنیا جا هم نداره که بخواد به همه وفا کنه و کسی رو از خودش بیرون نکنه. یه روز از این خاک له وجود اومدی ، یه روزم باید به این خاک برگردی. دنیا به کسی چیزی رو برای ابد نمی ده . اون قرض می ده و پس می گیره. نهایت آرزوی کمتر انسانی به مرگ ختم می شه. حتی اونایی که تمام عمرشون رو از دید خودشون تو بدبختی و فلاکت گذروندن هم به امید روزی هستن که بلاخره عدالت برقرار بشه. تو قصر هم زندگی کنی یا تو یه آلونک. بلاخره تهش یه اتاقک 1.5 در 1 متری نصیبت می شه و دیگه کسی سراغتو نمی گیره. این عدالته. دل و فکرتو یکی کن . آخرش عوض نمی شه . آخر همه ی قصه های بد و خوب به این ختم می شه که دنیا هیچوقت اینجوری نمی مونه و زمونه عوض می شه.
(روانشناسی فرهاد و مجنون از دید من)
وقتی یه نفر تو یه جنگ می میره. همه می گن آدم بزرگ و وطن دوستی بود،تموم عمرشو وقف کشورش کرد. اما هیچ کس نمی گه ؛ تموم عمرشو یعنی چی؟ آدم به وجود نمی یاد که مثل یه روبات یه حرکتی رو از اول تا آخر عمرش انجام بده و بدش اوراق بشه (همون وردن خومون.اوراق شدن جسم آدما پوسیدن اون جسم بعد از مرگ دنیویه. آدمایی که تو جنگ کشته می شن هم جسم هاشون سالم نیست.)این تصور که تمامی افرادی که می رن می جنگن فقط برای یه هدف زنده ان و اونم دفاع از کشورشونه رو قبول ندارم.
فرهاد با خسرو می جنگید. مجنون هم با عشق لیلی می جنگید. می دونی؟؟؟ برای ما مجنون باور پذیرتره . چون ما عادت کردیم تو سینه ی مردان شمشیر(یا تیشه) به دست ، قلبی از قساوت و سنگ بینیم و صاحبان عشق و محبت و عاطفه رو در زنجیر و ناتوان. ما مجنون رو راحت تر قبول می کردیم چون عشقشو مقدم بر عشق فرهاد می دونستیم . فرهاد شیرین رو تو دست های خسرو می دید اما حاضر بود برای تصاحب شیرین دست های خسرو رو قطع کنه. مجنون وقتی دید پهلوی یه نفر دیگه اس ،کاری نکرد (لااقل کار خاصی نکرد) عشق فرهاد تلخ بود و عشق مجنون شیرین. تلخی عشق فرهاد برای اینه که اون هر کاری از دستش بر می اومد انجام داد. مجنون وقتی شیرینو از دست داد یا سر به بیابون می ذاشت یا روز و شب زیر آواز می زد. این مجنون بود که تا مدتی بعد از مرگ لیلی زنده بود. اما فرهاد چی؟؟؟ تیشه زن معروف ما حتی یه روزم دوام نیاورد اون با شایعه مرگ شیرین کنار نیومد.وقتی به دروغ خبر مرگ شیرین رو بهش دادن مدد. می دونی؟ یا صفتی تو اساطیر ما وجود نداره یا تاثیر همه ی صفات تو اون آدم یکسانه. فرهاد بی نهایت عاشق بود،بی نهایت قدرتمند بود ، بی نهایت مغرور بود و مطمئنم اگه دروغ گو هم بود بی نهات دروغ می گفت و در دروغ گفتن هم اغراق می کرد. اما مجنون فقط زیاد عاشق بود . زیاد شعر می گفت و زیاد سر به بیابون می ذاشت. کدوم بهتر هستن؟ فرهاد که جنگید تا شیرین رو بدست بیاره یا مجنون که کنار گود وایساذو نگاه کرد/ سرنوشت دست هر دوشونو بست و نذاشن به عشقشون برسن
اما من برای فرهاد
فقط برای فرهاد
و فقط به خاطر این که سرشو بالا می گرفت و حرفشو می زد بیشتر خوشم میاد . فرهاد های جامعه کم هستن .اما مجنون زیاده.آدما گول مجنون ها رو نخورید .
همین مجنون اگه به لیلی هم می رسی بازم مجنون و دیوانه می شد . اگرم ازش دلیل می پرسیدن می گفت : شیرینی وصال لیلی منو به این روز انداخت. کسی که قراره دیوونه بشه می شه . فقط توجیه دیوانه شدنش می تونه متفاوت باشه . نه مثل آب حوض بد طعم و بی رنگ و بو بودن خوبه . نه مثل آب حیات زندگی بخش و گوارا بودن. مثل آب روان راحت باش و راحت بگو.
یه آدم تا وقتی بزرگ نشده می تونه راه بره ، زمین بخوره، بلند شه، بخنده ، گریه کنه، اشتباه کنه و..... اما وقتی بزرگ شد
اشتباهاتش می شه گناه.
خنده هاش می شه سبک سری،
گریه هاش مصداق این جمله می شه که مرد گریه نمی کنه،
بالا رفتنش تو بیابون شن های زیر پاش رو نشون می ده که با یه باد کنار می ره،
زمین خوردنش می شه شکستن غرور ملی،
راه رفتنش می شه جاپاهایی که همه دوست دارن توش قدم بذارن و الگو بگیرن...
این نمونه ای از برخورد ما با یه آدم بزرگه. اسطوره از جنس انسان نیست. اون نماد موجودیت و هویت می شه که حق نداره خلاف عرف حرکتی انجام بده.هر حرکتی خلاف قواعد شطرنج توسط نماینده ملت ،آبروی ملت رو می بره. اسطوره حق کیش و مات کردن نداره. کیش نماد حمله است و مات نماد غارت.
اون باید مثل شاه بشینه و سلطنت کنه... اما نه شاه جای خداست.
اسطوره باید وزیر بشه... نه وزیر با یه حرکت از بین میره .
پس باید جای فیل بازی کنه...اگه فیل بشه نمیتونه همه جا رو بره. دنیاش یا سیاهه یا سفید و این واقعی بودن اسطوره رو زیر سوال می بره. آدم ها اسطورهای می خوان که مثل خودشون باشه نه سفید کامل و نه سیاه کامل!
اسطوره باید مثل اسب رفتار کنه تا به جاش بتونه خودشو نجات بده و پشت مهره ها قایم بشه. اما نه!!!!!!! اسطوره اگه قایم بشه از یاد می ره و کسی نمی شناسدش. اونوقته که حرف هاش ، فکرهاش و کارهاش با جسمش با مرگش خاک می شن. نابود می شن.
اسطوره باید قلعه بشه اماقلعه پای راه رفتن نداره. اگه نوکش قرار بگیری خیلی جاها رو می بینی. اماخودش با حرکات اوریب کنار نمی یاد. قلعه چهارجهت اصلی روبلده . اگه یه مسئله رو از مابین دو جهت مطرح کنی از بین می بریش.
سرباز؟؟!! سرباز هم خوبه. مردم دوست دارن اسطوره شون قهرمان و پهلوان باقی بمونه، اما نمی ذارن . چون می ترسن سرباز از بین بره و تمام کارهایی که پهلوانشونمی تونست انجام بده ناتموم بمونه یا اصلا شروع نشه.
پس......
پس اسطوره به وجود نیا. اینجا هیشکی تو رو نمی خواد.
از بازی شطرنجبرو بیرون.!!!11
کیش ومات.
فریاد بیانگر آزاد کردن غصه های یک دل نیست. فریاد نماد است. نماد انسانی که از ظلمی که به او روا داشته اند جانش به لب رسیده است. این خود دو مفهوم را القا می کند. ظلم کبیر است یا مظلوم صبور نیست؟؟
هر چه فریاد بلند تر باشد و گوش خراش تر بیانگر وحشت ای بزرگ تر است. وای به حال کسی که به خاطر آنچه بر او گذشته است فریاد سر دهد. او خود در ثانیه ثانیه های گذشته بوده است پس می توانسته حال را تغییر دهد. گذشت زمان مظلوم را به ظلم شنیدن و ظالم را به ظلم گفتن عادت می دهد. چنین فریادی راه به جایی نمی برد. فریاد باید به خاطر آینده باشد. اگر بر کسی ستم روا دارند تا مادامی که فریاد نزده است می توان عرصه را بر او تنگ کرد و کسی که ظلم می کند لایق تقاص است. اما وقتی او فریاد زد.... فریادی حقیقی و از ته دل. سپس باز هم سر تعظیم فرو آورد . کاری که به عنوان ظالم در حقش روا می داریم ظلم نیست. زیرا تنها دلیل مخالفت چنین مظلوم نمایی حرف های دیگران بود که وی را از انجام مسئولیت هایی که به او محول می کردیم باز می داشت. او خود ظالم است . ظالم بر جسم خود و عقل و منطق خود.ظلمی که از دیگاه دیگران ما بر او وارد می کنیم از ظلمی که او در حق خویش وارد می سازد کوچک تر است .
آری زیباتزین اندام متعلق به مردی است که کمر تعظیم پیش هیچ انسانی خم نکند.
شاید روزها در فکر این باشی که کسی رو از بین ببری و از نبودنش لذت ببری. لذتی که شاید آنی باشه ،شاید تا آخر عمر همراه تو باشه . به این فکر کن که اون هم در ثانیه ثانیه عمرش در فکر نابودی تو باشه و درست در لحظه ای که به آرزوش نزدیکه ، جون خودشو فدا کنه تا تو زنده بمونی. چی شد؟ اون رفت؟ چرا لذت نمی بری؟ پست ترین مردم دنیاه هم می تونن با یه حرکت ارزشی برابر با خدا برات پیدا کنن. اگه روزی یکی جونشو فدات کرد. حتی اگه دشمنت باشه ، هرگز (واقعا هرگز) از نبودش لذت نمی بری. بلکه ثانیه ثانیه عمرت رو با حسرت روزهای خوبی که می تونستید با هم داشته باشید اما.... سپری می کنی.و این حسرت جون تو رو می گیره. اما به دیدنش تو آخرت امید نداشته باش. اونجا تو نتیجه ی عملت رو می بینی و اونم به خاطر نجات تو یکی هم شده می ره بهشت. واقعا امیدواری ببینیش؟ تو که داری می ری جهنم. مگه غیر از این بود که تمام عمرت زندگی کسی که جونشو فدات کرده بود جهنم کردی؟؟؟؟؟
بعضی آدما دیر می یان و زود می رن ام رد پاشون همیشه می مونه مثل صمد بهرنگی
که می گه.....
مرگ خیلی آسان می تواند همین الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبه رو شدم که می شوم – مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد....
(ماهی سیاه کوچولو- صمد بهرنگی)
روحش شاد.....
وقتی روز و شبت را با کسی می گذرانی حتی اگر آن فرد خودش را فدایت کند پی به ارزش او نخواهی برد . اما بترس از روزی که رهایت کند. برود به هر کجا... حتی به دیار باقی... مطمئن باش در آن روز از بین خواهی رفت . ا. با بودنش زندگی تو شده بود بی آنکه خود بدانی. همچون دست تو شده بود؛دستی که اگر نباشد نمی توانی بنویسی. حرف هایش بر لبان تو می آمد . این یک حقیقت است؛ اگر کسی روز و شب با تو باشد ،بی آنکه او بخواهد و تو بخواهی ، طرز فکرش و رفتارش را به تو منتقل خواهد کرد و در تو تاثیر خواهد گذاشت . تباهی او ، تباهی تو را تسریع می بخشد . بسیاری از زندگی ها این گونه است. آدم ها از تکرار شدن به حس خستگی می رسند و وقتی این تکرار شدن به انتها می رسد که خود نیز جزءی از آن تکرار شده ای . پایان تکرار ، پایان توست. اگر هر روز زندگیت تکرار باشد بدون آن تکرار از بین می روی. تکرار برایت چون غذایی حیاتی شده است که اگر به بدنت نرسد . از بین می روی . پس از هر تکراری فرار نکن .
تنها بعضی چیزها ارزش تکرار دارند
بلندترین فریاد سکوته در مقابل کسی که دوستش داری و او از این راز بی خبر است. به راستی انسان ها ارزش های خویش را از یاد برده اند . ارزش با هم بودن. ارزش تکرار شدن. فدا شدن. ایثار کردن. آزردن و بی چاره شدن.
هر کس می تواند با یک نگاه یک گفتار صادقانه یا از روی دروغ به کسی برسد و با او باشد اما فرق این دو در آن است که اگر با دروغ این وصال صورت گیرد ارزش با هم بودن در دو کلمه به طور خلاصه بیان می شود ؛ عذاب وجدان . این لفظ سبب می گردد که هر محبتی که از طرف مقابل به سوی تو روانه می شود سبب دلسردی تو گردد. دلسردی از خود . از دورویی خود از این که می توانستی لذت ببری و این لذت را بر خود تباه کردی. سخت است عمرت را با کسی سپری کنی که حتی یک دروغ به تو نگفته و تو به او دروغ گفته باشی. حتی اگر این دروغ تنها باشد و هیچ تکرار نداشته باشد. تو با آن دروغ فاصله آفریدی هر چه سعی کنی به او نزدیک تر شوی عذاب وجدانت تو را از او دورتر خواهد کرد. اگر به دروغت اعتراف کنی همیشه در نزدیکی و جوار او سر در گریبان فرو می بری.
هراس داری
از آن که دروغت را به رخت بکشد.........
ترکت کند.....
رها شوی.........
دروغ حتی اگر یک بار در عمر یک فرد باشد همواره چون ابر سیاهی با او خواهد ماند ابر سیاهی که جلوی نور خورشید را می گیرد و فرد را همچون گیاهی پژمرده خواهد کرد .
دعا کن آن ابر سیاه ببارد....
تا حالا چند بار سعی کرد ی گریه کنی ؟ چند بار سعی کردی بخندی؟ نمی دونم ولی خیلی زیاد تا اونجا که یادم می یاد ... هر وقت نمی دونستم چی بگم خندیدم. خندیدم تا ناراحت نشن و بیشتر با هم باشیم. چقدر خوش خیال بودم : وقتی اومدم دبیرستان فکر کردم تموم شد .... راهنمایی و دبیرستان تیزهوشان هستم. اما حالا می ترسم با تمام وجود. ته قلبم یه لغزش احساس می کنم . یه حسی تو قلبمه که منو وادار به سکوت می کنه. حرف زدنم مبهمه .نه هر وقت که نمی تونم حرف بزنم می نویسم. نوشتن راحت تر از گفتنه . به خودم یاد دادم اگه می خوام کسی پر رو نشه و رو نگیره خندمو بخورم: لباموگاز می گیرم و هی فشار می دم تا کبود بشم.دلم به حال لب هام می سوزه.. چه فشاری رو باید به خاطر خوش خند بودن من تحمل کنن. چقدر باید جرم خوش خند بودن من رو بکشن . بازم زنگ ریاضیه . رفتم جلو نه داوطلبی بلکه به زور. به خاطر نداشتن نمره مستمر. بازم معلم مهربونمون!!! از روی مهربونی (؟؟؟؟؟) با چند تا تیکه نوازشم داد. بچه ها رو سر حال آورد ولی منو ناراحت کرد. ته دلم ناراحت می شم اما خندیدم. وقتی دوستام از اخلاقم سوء استفاده می کنن می خندم. به حرکاتشون می خندم. زهر خنده ولی همه خنده می بینن.چقدر بچه ان. هنوز که هنوزه تا یه نفر یه چی می گه بقیه هزار حرف بارش میکنن. آبش می کنن. خوردش می کنن. چقدر برای هم شایعه در نیاوردن و چقدر زحمت نکشیدنتا دوباره شایعه ها رو از ذهن ها پاک کنن. چه بسا اونایی که ضربه روحی هم می خوردن.
نمی دونم چرا حرف زدنه من روی کاغذ توسط دستام با حرف زدن من با هنجره و زبونم فرق داره هر دو تا صدای منن فقط روی کاغذ رو با سوادا می خونن و اونایی که از گلوم می یاد بیرون رو بی سوادا !!! روی کاغذ حقیقت منه روی لبام حرفی که مردم دوس دارن بشنون. (یاد شازده کوچولو افتادم راوی یه فیل تو شکم مار می کشید به همه نشون می داد و همه می گفتن این کلاهه. راوی هم با اونا اون طور که مردم انتظار دارن حرف می زد فقط شازده کوچولو فهمید اون چیزی که راوی کشیده یه فیل تو شکم بوآ ست – به اون راوی حسودیم می شه چون بلاخرهیکی رو که درکش کنه پیدا کرد اما من............) بگذریم...... مطمئنم با سوادا چیزی از حرف زدن من با لبام نمی فهمن. سخته . بهشون حق می دم. آخه یا کلماتی که سال هاست دارن خاک می خورن رو استفاده می کنم یا اونقدر ساده حرف می زنم که حرف هام بی اهمیت جلوه کنه. چرا آدما باید خاکستری باشن؟ من از این تعادل مسخره که فقط گاهی -اونم یه ذره- بهم می خوره متنفرم. این آدما رو شبیه هم می کنه اگه خدا می خواست آدما مثل هم باشن هزار ها شکل برای ما نمی ذاشت. وقتی قلمو کاغذ دست می گیرم عین یه فیلسوف یا دانشمند شروع می کنم به نوشتن. اما وقتی دهنمو باز می کنم که حرف بزنم؛ تو هر دو کلمه که می گم چهارتاش از لحاظ دستوری غلطه. تازه لغت مناسب رو هم پیدا نمی کنم. دوست دارم بنویسم اما هر وقت که نوشتم دستم خسته شد و بیداد کرد که ؛ تا کی می خوای بنویسی. خسته شدم. هیچ وقت انشاهامو تو چرک نویس ننوشتم همیشه هر چی به ذهنم می رسید رو انشا می کردم واز قضا خوب از آب در می اومد. از این که یه عده به من حسودیشون می شد خنده ام می گرفت . چرا فکر می کنن زندگی من خوبه و غمی ندارم؟؟؟ چرا همیشه منو با خودشون مقایسه می کنن؟ احساس می کنم متقلبم(نه فقط من بلکه همه اینجورین یا تظاهر می کنن که نیستن) . یعنی مطمئنم توی زندگی و همه چی همیشه یه مشت دروغ برای گفتن دارم. همیشه از یه نفر احساس ترس دارم.. اگه برات نامه می نویسم با این که همیشه پیش منی ،اگه ازت می خوام همیشه اونا رو بخونی در حالی که همیشه صدای منو می شنوی فقط به خاطر اینه که می خوام رفتارم عوض بشه . می خوام یه آدم دیگه بشم و تا وقتی مطمئن نشدم که یه آدم دیگه شدم دست از این کارم بر نمی دارم. می خوام خودم باشم و به آدما یاد بدم با خودم کنار بیان. درست نیس که ذات خودمون رو به خاطر دیگران فراموش کنیم....
(وقتی اول دبیرستان بودم.....)
(نوشته شده توسط بهاره نیک نام)